X
تبلیغات
لبیک یا خامنه ای
لبیک یا خامنه ای
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
درباره ما

جستجو

کارنامه عملیات
جنگ دفاع مقدس
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
ارسال شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 9:16 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : دفاع مقدس , 

بسم الله ...

وقتی می گوییم :"کانال"
سرمایی ها یاد کولر می افتند
دیپلماتها یاد سوئز
سیاستمدارن یاد شبکه های تلوزیونی
اما آسمونیا یاد " گردان حنظله "
کانال کمیل در فکه و یاد 5 روز تشنگی

کسایی ، زندشون " موی دماغه !"
مرده شون " چشمو چراغه !"

یه رفیقی می گفت : نگذارید پیشکسوتای جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی ....!!!


بگذریم قیمت دلار چنده ؟

....



منبع:http://www.shefaat.blogfa.com/
ارسال شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ساعت 15:42 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 


این خانه برای نفس کشیدن کمی تنگ است...
.
این جا دنیاست...
.
به بودن نمی ارزد...بیشتر به نبودنت بیاندیش.
.

.

انسانی که روح خدا در او دمیده می شود همیشه طالب زیبایی هاست
.
 و این زیبایی به چه قیمتی باشد و به چه منظور باشد
.
 میان منو تو جدایی می اندازد
.
این جدایی می تواند تو را خوشحال کند و پرستیژ با کلاسیت را بالا ببرد
.
و مرا  هر روز افسرده تر و غمگین تر....
.
اما به امید فردای معنوی ای روشن تر...
.

می تواند این زیبایی تورا جز فاخرین کند و به بالا شهر راه دهد
.
 و مرا جز بی نوایان و پایین شهر ...
.
این زیبایی می تواند شهرت و مقام و ارزش تو را صدچندان کند
.
و باز مرا به اسم تحجر و کهنه پرستی به گوشه اتاقم پناهم دهد...
.
این زیبایی می تواند
.
انگ عزاپرستی و سیاه نمایی و امل بودن بر پیشانی من بزند

.
و تو را شادزی و روشنفکر جلوه دهد...
.

این زیبایی قیمتش برای تو زیاد است و برای من هم....

برای تو خریدن یه لباس دو میلیونی و مارک دار روحت را جلا می دهد

 و برای من اما لباس های خاکی ام

 اگر نو باشد سهم کسی دیگر می باشد اگر قبول باشد..
.


.
این زیبایی حتی ارمان هایمان را هم زیباتر می کند....

برای تو رفتن به برج میلاد و خوردن بستنی طلا ارزو می شود

 و برای من شربت شهادت....

آن هم از نوع بدون اسانس و خالص و عند اولیاایش....
.


این زیبایی گاهی ، قدری هم تو را و هم مرا کسل می کند
.
و هر دویمان را پا برهنه....
.
تو را برای خرید کفش 1.5 میلیون تومانی و سم الاغی
.
 و مرا برای لمس خاک های طلائیه
.


.
این زیبایی حتی ظاهرت هم تغییر می دهد و زیباترت می کند....
.
صورت تورا در استفاده از لوازم ارایش چند میلیونی
.
 و شال های نیم وجبی
.
و مرا در چفیه های روسری شده و صورت خاکی

ارسال شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ساعت 15:38 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 

کتابت را به دوستت می دهی ومی گویی:

مواظب باش چای رویش نریزد،جلوی دست خواهرزاده ات نگذاری رویش خط خطی کند...

تو به عنوان مالک آن کتاب آخرین توصیه ها را به دوستت می کنی

وچقدر ناراحت می شوی از ان روزی که در امانت خیانت کند!

........................

خدا تو را می آفریند وبه عنوان مالک وجودت توصیه می کند که:

مواظب تار مویت باش که نگاه نامحرم روی آن ننشیند،

مراقب جسمت باش مبادا چشمان هرزه رویش خط خطی کند،

هوای نگاهت را داشته باش نکند نظر بازی کنی و...

دختران و زنان حجاب ، محجبه ، چادر

ارسال شده در دوشنبه یازدهم دی 1391 ساعت 12:11 توسط گدای فاطمه(س)


خبرگزاری فارس: با حضور استاندار اردبیل و جمعی از مسئولان استانی و شهرستانی و نماینده مردم اردبیل در مجلس، کاظم دبیر به عنوان فرماندار جدید شهرستان اردبیل معرفی شد.

به گزارش خبرگزاری فارس از اردبیل، در مراسمی که ظهر امروز در محل فرمانداری اردبیل برگزار شد، تودیع یوسف اکبری و معارفه کاظم دبیر به عنوان فرماندار جدید اردبیل حاشیه‌های جالبی داشت که از نظر می‌گذرد:

* مراسم معارفه با حدود 20 دقیقه تأخیر در حالی برگزار شد که به جز فرماندار اردبیل همه در مراسم حاضر بودند و چشم‌ها به در بود تا یوسف اکبری ورود پیدا کند و سئوال اکثر شرکت‌کنندگان در مراسم این بود که چرا اکبری با استاندار اردبیل همراه نشده و در مراسم حضور نیافته است که اکبری بعد از قرائت قرآن و نواخته شدن سرود کشورمان به سرعت در قامت یک مجری‌، سخنران پشت تریبون حاضر شد و سخنرانی خود را آغاز کرد.

* برخی از شرکت‌کنندگان که به آمدن و یا نیامدن یوسف اکبری در مراسم تودیع خود در شک و تردید بودند با مشاهده او در پشت تریبون آن هم به یکباره تعجب کرده اما کار عجیب اکبری این بود که بیش از 1.5 ساعت پشت تریبون یکسره سخنرانی کرد و از عملکرد خود و برخی از مسایل پشت پرده سخن به میان آورد.

* یوسف اکبری حدود 10 دقیقه از اوایل سخنرانی خود را به موضوع 9 دی و همچنین تقدیر و تشکر از استانداران سابق، فرمانداران سابق، نمایندگان سابق و فعلی، تشکر از اعضای شورای تأمین، شورای اداری اردبیل، شهرداران و شوراهای شهر، بخشداران، دهیاران، رؤسای هیئت‌های مذهبی، ‌اصحاب رسانه و خبر و همچنین دلسوزان شهر اختصاص داد و به صورت مبسوط از همه افراد با نام بردن از مقامات و مسئولان قدردانی کرد.

* اکبری در این مراسم تلویحا در قالب طنز به تلاش چهار ماهه استاندار اردبیل و سماجت او برای برکناری فرمانداری اردبیل اشاره کرد و گفت: من در تعجبم چگونه معاون سیاسی و امنیتی استاندار در عصر معارفه استاندار جدید اردبیل با حضور در دفتر فرمانداری حاضر و خواستار جابه‌جایی بنده شدند.

* وی بارها در هنگام سخنرانی که با متانت و آرامش کامل سخنان را ادا می‌کرد به روحیه حاشیه‌گریزی خود اشاره کرد و افزود: هرگز سعی نکردم برای مدیر یا مسئولی مشکل‌آفرین باشم بلکه سعی کردم با متانت، سکوت و آرامش و حفظ اصول اخلاقی و ادب با دیگران معاشرت کنم.

خدمت در شهر اردبیل گواراتر از پست‌های پرطمطراق در سایر مناطق است

* به گزارش خبرگزاری فارس از اردبیل، فرماندار اردبیل در این جلسه همچنین به صراحت تصریح کرد: بنده هر وقت تحت فشار بودم، سعی کردم بیشتر کار و تلاش کنم و هرگز از اصولم عقب‌نشینی نکرده و استقامت در کار و انجام وظیفه را بر خودم واجب دانستم که البته چندین سمت از جمله معاون سیاسی استانداری همدان را به من پیشنهاد کردند اما به پیشنهاددهنده‌ها اعلام کردم فرمانداری و بخشداری در شهر و دیار خودم را بر هر پست و مقامی ترجیح می‌دهم.

* اکبری بارها به دوران شش ساله مسئولیت خود به عنوان یک حرکت ماندگار و خاطره خوش اشاره کرد و اظهار داشت: بنده به رغم برخی خواهش و تمنای اهالی رسانه در اتفاقات اخیر ترجیح دادم بیشتر سکوت کنم و هرگونه انتشار خبر واکنشی در مقابل اتفاقات اخیر از سوی بنده کذب محض است چرا که بنده هیچ وقت نخواستم وارد مجادلات سیاسی شوم.

* وی در بخشی از سخنان خود یادآور شد: در هفت، هشت سال گذشته به دایرةالمعارف تمام تحرکات سیاسی تبدیل شدم و همه اتفاقات را به خوبی رصد می‌کنم.

* این مسئول یاد و خاطره فرمانداران سابق اردبیل یعقوب پریوند، اروجعلی محمدی، مرحوم حشمت‌الله خسروی، احمد ضیائی، صادق سروری و جواد صبور را گرامی داشت و از مرحوم عباس سید حاتمی و شهید نادر دیرین به عنوان یار صدیق و همراه به نیکی یاد کرد.

* اکبری در مدت سخنرانی طولانی خود در چهار فصل مطالب و رویدادهای هفت سال گذشته را تبیین کرد و گریزی به ماجراهای قبل از انتخابات ریاست جمهوری نهم زد و خاطره‌ای از شایعات حضور و یا عدم حضور احمدی‌نژاد در انتخابات ریاست جمهوری نهم به میان آورد و به صراحت اعلام کرد گفتمان خلق شده در 27 خرداد را نباید با گفتمان چهار تیرماه اشتباه بگیریم.

* فرماندار اردبیل در دو فصل دوم و چهارم که مربوط به مسایل استانی و پشت پرده برخی از انتخاب‌ها و انتصاب ها بود، ‌ورود پیدا نکرد اما به گلایه از افرادی که در دولت نهم و دهم سمت گرفتند اما با کنار گذاشتن از دولت به جوسازی و انتقادهای ناروا روی آوردند، به شدت انتقاد کرد و گفت: باید سعه‌صدر و تحملمان را به حدی بالا ببریم تا مبادا دچار خودشیفتگی مدیریتی شویم.

* اکبری اعلام کرد که علی نیکزاد در صدارت راه و شهرسازی بارها در تماس‌های تلفنی اعلام کرده که چرا خواسته‌ای از سوی بنده مطرح نمی‌شود که من نیز گفته‌ام که نمی‌خواهم برای مدیر دلسوز و وزیری که آبروی استان و منطقه است، کوچک‌ترین مزاحمت کاری ایجاد کنم.

* وی به صراحت اعلام کرد که خود و خانواده‌اش فدای تفکر الهی و ارزشی این نظام ارزشمند است و بنده هنگامی که برای مسئولیت فرمانداری اردبیل برگزیده شدم در یکی از امامزاده‌ها از خداوند خواستم تا به من مجاهدت و مراقبت نفس، رعایت ادب، حفظ بصیرت و معرفت، صداقت و مردی و مردانگی و همچنین وفای به عهد عنایت کند.

* اکبری به موضوع عاقبت بخیری نیز اشاره کرد و ادامه داد: عاقبت بخیری در همیشه ماندن نیست، بلکه در نام نیک و افعال، اعمال و خاطره نیکو است که می‌تواند، جاودانه باشد.

* وی اضافه کرد: بنده اهل طومار نوشتن و لرزیده سخن گفتن پشت تریبون نیستم بلکه معتقدم با پاک دستی مسئولیت را پذیرفته‌ام و با پاک دستی نیز از این مسئولیت کنار می‌کشم چرا که در این دوران مسئولیت نه برای خود و نه برای اطرافیانم کیسه دوخته بودم و اجازه ندادم در این شش سال کسی از اطرافیانم از موقعیت بنده سواستفاده کند.

* اکبری با کنایه نیش‌دار خطاب به استاندار نیز گفت: نمی‌دانم که آب و هوای قزوین و کهکیلویه و بویر احمد چه تأثیری بر اکبر نیکزاد گذاشته است که این‌گونه در عزل بنده تلاش و سماجت داشته است.

* وی بارها به قلم منصف اهالی رسانه و مطبوعات نیز اشاره کرد و افزود: اهالی رسانه در شش سال مسئولیت فرمانداری نزدیک‌ترین و همراه‌ترین دوستان و صدیق‌ترین یارانی بودند که توانستیم با همراهی آنها حرکت‌های مثبت و سازنده‌ای را انجام دهیم.

* اکبری همچنین به شوخی تصریح کرد:‌ گیرنده بنده به قدری قوی است که در اولین روزهای حضور اکبر نیکزاد متوجه صحبت‌های مبنی بر برکناری خودم شدم و سعی کردم با این کار به نحوی کنار بیایم.

* فرماندار سابق اردبیل در پایان این مراسم چند دعا را به زبان آورد و با خواندن شعری که حکایت از تغییر و تحولات مدیریتی و آمدن و رفتن داشت، به صحبت‌های 1.5 ساعته خود پایان داد.

* در این مراسم نماینده مردم اردبیل، نیر، نمین و سرعین در مجلس شورای اسلامی با انتقاد صریح از یکی از نمایندگان که فرماندار اردبیل را به ناروا مجرم خوانده بود از فرهنگ غلط رایج شده در استان در بی‌حرمتی به ساحت مدیران و دلسوزان نظام به شدت انتقاد کرد.

* کمال‌الدین پیرمؤذن که در چندین نوبت اشعاری را به زبان فارسی و ترکی در ابهت و عظمت اردبیل قرائت می‌کرد از صادق سروری فرماندار  اصلاح طلب سابق اردبیل که در حال حاضر در  استانداری عزلت گزیده‌، حمایت کرد.

* در پایان این مراسم تعدادی از مدیران دستگاه‌های اجرایی و همچنین تشکل‌های مردمی از زحمات یوسف اکبری قدردانی کرده و برای ادامه مسئولیت او در پست‌های جدید آرزوی موفقیت کردند.

ارسال شده در دوشنبه یازدهم دی 1391 ساعت 12:2 توسط گدای فاطمه(س)



پوشيدن لباس سياه واجب نيست. ملاك آن است كه رنگ و شكل لباس خانم‏ها باعث جلب توجه نامحرم نشود.

ارسال شده در یکشنبه دهم دی 1391 ساعت 11:24 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : دفاع مقدس , 

26)حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي به‌ش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.»

حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش.
ـ کجاي اسلام داريم که مي‌تونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگه‌س.تو حق نداشتي بزنيش.
27)آخرين نفري که از عمليات برمي‌گشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
گفتيم«اگه شهيد مي‌شدي…؟»
گفت«اين بيت المال بود.»
28)هر روز توي مريوان،همه را راه مي‌انداخت؛هرکس با سلاح سازماني خودش. از کوه مي‌رفتيم بالا. بعد بايد از آن بالا روي برف ها سر مي‌خورديم پايين.
اين آموزشمان بود. پايين که مي‌رسيديم، خرما گرفته بود دستش،به تک تک بچه ها تعارف مي‌کرد. خسته نباشيد مي‌گفت.
خرما تعارفم کرد.گفتم«مرسي.»
گفت«چي گفتي؟»
ـ گفتم مرسي.
ظرف خرما را داد دست يکي ديگر.گفت«بخيز.»
هفت ـ هشت متر سينه خيز برد.
گفت«آخرين دفعه‌ت باشه که اين کلمه رو مي‌گي.»
29) آمبولانس دستم بود.با چند نفر ديگر آمدند بالا. چند متر جلوتر،يک تير زد. همه‌ي بچه¬ها پريدند پايين به جز من.
داد زد«چرا نپريدي؟»
ـ چرا بپرم؟
تير زد.گفت«برو پايين.»
بعد گفت«همه بياييد بالا.»
گفت«مرد حسابي،مگه تو پاسدار نيستي؟»
ـ چرا.
ـ مگه توي آموزش به‌ت نگفته‌ن اگه جايي صداي تير شنيديد،فکر کنيد کمين خورده‌يد؟
ـ چرا
ـ پس چرا نپريدي؟
30) صبح زود جلوي چادر فرمان دهي مي‌ايستادند؛ مثل نماز صبح. انگار که نبايد قضا مي‌شد.
يک بار از يکيشان پرسيدم«منتظر چي هستي؟»
گفت«منتظر سيلي.حاج احمد بياد،سهميه‌ي امروزمون رو بزنه و ما بريم دنبال کارمون.»
هر روز مي‌آمدند.
31) عمليات آزادسازي جاده‌ي پاوه بود. قبلاَ تعريفش را از بچه ها شنيده بودم. يکي گفت«اگه تونستي بگي کدوم حاجيه.»
يکي را ديدم وسط جمعيت کلاه خود گذاشته بود؛ منظم و مرتب و گترکرده.گفتم«احتمالاَ اينه.»
گفت«آره.»
32)زخمي شده بود.پايش را گچ گرفته بودند و توي بيمارستان مريوان بستري بود.بچه ها لباس‌هايش را شسته بودند. خبردار که شد،بلند شد برود لباس هاي آن ها را بشويد. گفتم«برادر احمد،پاتون رو تازه گچ گرفته‌ن.اگه گچ خيس بشه، پاتون عفونت مي‌کنه.»
گفت«هيچي نمي‌شه.»
رفت توي حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشيد. گفتيم الآن تمام گچ نم برداشته و بايد عوضش کرد.
اما يک قطره آب هم روي گچ نريخته بود.
مي‌گفت«مال بيت المال بود،مواظب بودم خيس نشه.»
33) توي مريوان،ارتفاع کاني ميران،يک سنگر داشتيم،توش ده ـ دوازده نفر خوابيده ‌بوديم. جا نبود. شب که شد،پتو برداشت، رفت بيرون خوابيد.
34) يک بار رفتيم يکي از پاسگاه هاي مسير مريوان.توي ايست بازرسي هيچ کس نبود.
هرچه سروصدا کرديم،کسي پيدايش نشد. رفتم سنگر فرمان دهيشان. فرمان ده آمد بيرون، با زيرپوش و شلوار زير. تا آمدم بگويم«حاج احمد داره مي‌‌آد.»خودش رسيد.يک سيلي زد توي گوشش و بعد سينه خيز و کلاغ پر.
برگشتني سر راه،همان جا،پياده شد.
دست طرف را گرفت کشيد کناري.
گوش ايستادم.
ـ من اگه زدم تو گوشت،تو ببخش.اون دنيا جلوي ما رو نگير.
35)توي مريوان،خانم ها را به مسجد راه نمي‌دادند. متوسليان به خانم ها مي‌گفت«بريد طبقه دوم. اگر اومدن دنبالتون، از اون جا بپريد پايين.»
توقع داشت چريک باشند.
36) کومله ها بيمارستان را محاصره کرده بودند. هر لحظه ممکن بود بيايند تو. احمد از پشت بي سيم پرسيد«چند نفر هستيد؟»
مسئول گروه گفت«چندتا از خواهرا اين جا هستن.»
يک لحظه صدايي نيامد.بعد احمد گفت«به‌شون بگو يه نارنجک دستشون باشه.اگه ما موفق نشديم، تو اتاق منفجرش کنن.»
نااميد،نارنجک را توي دستم فشار دادم.
حاج احمد مضطرب از پشت بي سيم پرسيد«شما حالتون خوبه؟ما داريم مي‌آييم. لازم نيست کاري کنيد.مفهومه؟»
37) اول جلسه من اسم شهداي عمليات را مي‌خواندم.حاجي گريه مي‌کرد.
وسط جلسه رو کرد به بروجردي و گفت«شما وظيقه‌تون بود. اگه اين امکاناتو رسونده بودين، ما اين همه شهيد نمي‌داديم.»
بحث شروع شد. بقيه هم شروع کردند به دادوقال، همه‌اش هم سر بروجردي،که يک دفعه بروجردي برگشت و گفت«بابا،آخه من فرمان ده شماهام.»
ساکت شديم.حاج احمد بلند شد،دست انداخت گردنش.»
38)عصباني گفت«نگه دار ببينم اين کيه.»
پياده شد و رفت طرف مرد کرد. هيکلش دوبرابر حاجي بود. داشت با سبيل کلفتش بازي مي‌کرد.
ـ ببينم،تو کي هستي؟کارت چيه؟
ـ من؟کومله‌م.
چنان سيلي محکمي به‌ش زد که نقش زمين شد.بعد بالاي سرش ايستاد و بلند گفت«ما توي اين شهر فقط يک طايفه داريم، اون هم جمهوري اسلاميه. والسلام.»
39) شايعه کرده بودند احمد منافق است. وقتي به‌ش مي‌گفتي،مي‌خنديد. از دفتر امام خواستندش.نگران بود.مي‌گفت«تو اين اوضاع کردستان، چه‌طوري ول کنم و برم؟»بالاخره رفت.
وقتي برگشت،از خوش حالي روي پا بند نمي‌شد.نشانديمش و گفتيم تعريف کند.
ـ باورم نمي‌شد برم خدمت امام.امام پرسيدند احمد،به شما مي‌گويند منافق هستي؟گفتم بله،اين حرف ها رو مي‌زنن.سرم را انداختم پايين. اما گفتند برگرد و همان جا که بودي، محکم بايست.
راه مي‌رفت و مي‌گفت«از امام تأييديه گرفتم.»
40) يه راهي بود،راه کوهستاني. سه ساعت طول کشيد تا رفتيم بالا.
آن بالا گفت«مي‌خوام براي اين جا تله اسکي بزنم.»
گفتم«من هستم،حاجي.»
گفت«يعني با گردانت برنمي‌گردي؟»گفتم«نه.»
پيشانيم را بوسيد.
41) دوباره نگاه کردم؛يک جوان لاغر اندام سبزه رو پشت بي سيم.
پرسيدم«حاج احمد رو مي‌خوام.همينه؟»
ـ آره ديگه.
خيلي هم شبيه رستم نبود.
42) رفتم پشت رل.کنارم نشست و گفت«راه بيفت.» جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او.هنوز برايم تازگي داشت.متوجه نگاه هاي من نبود.
43) ـ شما برادرا بايد حسابي حواستون به اطراف باشه. دائماَ چپ و راستو چک کنيد. الکي خودتونو به کشتن نديد.
وقت عمليات که مي‌شد،خودش جلوتر از همه بود. وقتي با او مي‌رفتي، مي‌دانستي که اگر يک پشه هم توي هوا بپرد، حواسش هست.
وقتي هم که عمليات تمام مي‌شد، هرچه مي‌گفتي«حاجي،ديگه بريم.»نمي‌آمد. همه‌ي گوشه‌کنار را سر مي‌زد که مبادا کسي جامانده باشد. وقتي مطمئن مي‌شد، مي‌رفت آخر ستون با بچه ها برمي‌گشت.
44) حاجي داشت گريه مي‌کرد. از يکي پرسيدم«چي شده؟» گفت«يه نفر بالاي کوه دستش ترکش خورده بود.نتونستن اون بالا کاري بکنن.دستش قطع شد.»
بي صدا اشک مي ريخت.
45) کنار جاده،يک بسيجي ايستاده بود و دست تکان مي‌داد. حاجي اشاره کرد راننده بايستد. در را باز کرد،طرف را نشاند جاي خودش، خودش رفت عقب.
46) بالاي کوه آب نبود،مي‌رفتند پايين کوه،برف هاي آب شده را مي‌آوردند بالا.
رسيده بوديم بالاي قله؛ بعد از سه ساعت کوه پيمايي. با اين که کلي توي راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم.
حاجي قبل از ما آن جا بود. علي ـ مسئول قله ـ برايمان شربت آورد. همه برداشتيم غير از حاجي.
ـ چرا نمي‌خوري،حاجي؟
ـ ما مي‌ريم پايين،آب هست.شما زحمت کشيده‌ين؛اين آب ذخيره‌ي شماست.
47) رفته بودم با احمد شناسايي. يکي با ما بود؛ برگشت گفت«راجع به شما يه چيزايي مي‌گن.حسين و رضا مي‌گن شما ديگه شهرنشين شده‌ين،پادگان پيداتون نمي‌شه.»
ديدم صورتش رنگ به رنگ شد. چندبار پرسيد«حسين اينو گفته؟»
رسيديم پادگان.توي راه هيچ چيز نگفت.چند دقيقه يک بار دستش را مي‌برد پشت سرش،مي‌گفت «لااله‌الاالله. لعنت بر شيطون.»
حسين و رضا توي پادگان نبودند.همين که رسيدند،خواستشان.سه تايي رفتند توي يک اتاق.در را که باز کرديم،هرسه گريه مي‌کردند.
48)سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجايش درجا مي‌زد. ته تفنگ مي‌خورد زمين و قرچ قرچ صدا مي‌داد.
ماشين تويوتا جلوتر ايستاد. احمد پيدا شد.
ـ تو مثلاَ نگهباني اين جا؟اين چه وضعشه؟يکي بايد مراقب خودت باشه. مي‌دوني اين جاده چقدر خطرناکه؟
دست هايش را توي هوا تکان مي‌داد.مثل طلب کارها حرف مي‌زد و مي‌آمد جلو.
ـ ببينم تفنگتو.
تفنگ را از دست پسر بيرون کشيد.
ـ چرا تميزش نکرده‌اي؟اين تفنگه يا لوله بخاري!
پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه.
ـ تو چه‌طور جرئت مي‌کني به من امرونهي کني! مي‌دوني من کي‌ام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو مي‌رسه.
بعد هم رويش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودي مي‌تونستي توي اين سرما نگه باني بدي؟»
احمد شانه هايش را گرفت و محکم بغلش کرد.بي صدا اشک مي‌ريخت و مي‌گفت«تو رو خدا منو ببخش»
پسر تقلا مي‌کرد شانه هايش را از دست هاي او بيرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد.شناختش.
سرش را گذاشت روي شانه‌اش و سير گريه کرد.
49) مردم از صبح جلوي در نشسته بودند.بغض گلوي همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مريوان بروند. مردم التماس مي‌کردند مي‌خواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند. شانه هايشان را مي‌گرفت، بغلشان مي‌کرد و مي‌گذاشت سير گريه کنند.
چشم هاي خودش هم سرخ و خيس بود.
رفت بين مردم و گفت«شما خواهر و برادراي من هستيد.من هرجا برم به يادتون هستم. اگه دست خودم بود،دوست داشتم هميشه کنارتون باشم. ولي همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره يه جاي ديگه. دست من نيست. وظيفه‌س.بايد برم.»
50) همه دور هم نشسته بوديم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاري بلد نيستي. فکر کنم تو جبهه جاروکشي مي‌کني،ها؟»
احمد سرش رو پايين انداخت،لب خند زد و گفت«اي… تو همين مايه ها.»
از مکه که برگشته بود،آقاي فراهاني يک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.يک کارت هم بود که رويش نوشته شده بود«تقديم به فرمان ده رشيد تيپ بيست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسليان.»

ارسال شده در یکشنبه دهم دی 1391 ساعت 11:22 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : دفاع مقدس , 

بچه بود که انقلاب را ديد.نوجوانيش را در آن گذراند.شاگردي پدر را کرد؛عاشق کارهاي فني بود. وقتي مطهري را شناخت،دلش خواست برود سراغ طلبگي که نرفت.دانشگاه علم و صنعت،دو سال برق خواند؛آن قدر تودار بود که خانواده‌اش نمي‌دانست دانش جو است.حتا وقتي خبر دست‌گيريش را شنيدند،باورشان نمي‌شد.دوستانش شايد جسارتش را در کوچه و خيابان ديده بودند، ولي در خانه،داداش احمد مهربان و سخاوت مند بود.
حبس کشيد.رنج ديد،آن قدر که توانست پشت و پناه آدم ها باشد.جنگيدن برايش درس بود. مي‌آموخت و آموزش مي‌داد.و تربيت مي‌کرد.به همان راحتي که توبيخ و تنبيه مي‌کرد،گريه مي‌کرد و حلاليت مي‌طلبيد.
آن قدر به افق هاي دور چشم مي‌دوخت که روزي در پس آن ناپديد شد.


احمد متوسليان

تولد:15 فروردين 1332،تهران

اسارت:14 تير 1361:جنوب لبنان

دانش جوي مهندسي برق،دانشگاه علم و صنعت

فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)



1)چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبي که برگشتم، ديدم چشمهايش گود رفته و پاهايش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت مي‌زد. خيلي ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن يجيب خواندم. انگار دوباره زنده شد.
به مادرش گفتم «حالا شيرش بده.»
2) سرش توي کار خودش بود. آرام،تنها، يک گوشه مي‌نشست. کم تر با بچه ها بازي مي‌کرد. خيلي لاغر بود. مادر نگران بود.
ـ بچه‌ي چهارساله که نبايد اين قدر آروم باشه.
بعدها فهميدند قلبش ناراحت است.عملش کردند.
3)به بابا گفت«من هم مي‌آم پيشت. مي‌خواهم کمک کنم.»
بابا چيزي نگفت. فقط نگاهش لغزيد روي کيف و کتاب احمد. احمد اين را که ديد گفت«بعد از مدرسه مي‌آم. زود هم برمي‌گردم که درسام رو بخونم.»
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت«پس بايد خوب کار کني.»
4)سيني هاي شيريني را پر مي‌کرد،مي‌گذاشت روي پيش خان. وقتي از مغازه بيرون مي‌رفت، سيني ها خالي بود.
آخرهاي دبيرستان که بود،ديگر بابا مي‌توانست خيلي راحت مغازه را دستش بسپارد.
5)دور هم نشسته بوديم و از سال چهل و دو مي‌گفتيم.
حرف پانزده خرداد که شد،احمد رفت تو لب. گفت«اون روزها ده سالم بيش تر نبود. از سياست هم سر در نمي‌آوردم. ولي وقتي ديدم مردم رو تو خيابون مي‌کشن،فهميدم که ديگه بچه نيستم؛بايد يه کاري کنم.»
6)دلش مي‌خواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند.حتا توي خانه صدايش مي‌کردند«آشيخ احمد.»
ولي نرفت.مي‌گفت«کار بابا تو مغازه زياده.»
7)هنرستان فني درس مي‌خواند. برايم يک گردن بند درست کرده بود. ورقه هاي فلزي را شکل لوزي و دايره بريده بود و کرده بود توي زنجير.يک قلب هم وسطش که رويش اسمم را نوشته بود.
8)ديپلم فني گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در يک شرکت تأسيساتي کار کند. يک روز من را کشيد کنار و گفت«خواهر جون،فريده،من يه امتحاني داده‌م. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچي بخواي برات مي‌خرم.»
يادم افتاد که يک بار برادر بزرگ ترم براي همه همبرگر خريده بود و براي من،چون خواب بودم، نخريده بود.
تند گفتم«داداش،همبرگر برام بخر.»
امتحان شرکت را که قبول شد،آمد خانه با يک پاکت دستش.همبرگر خريده بود؛براي همه.
9)هم دانشگاه مي‌رفت،هم کار مي‌کرد؛ توي يک شرکت تأسيساتي. اوايل کارش بود که گفت«براي مأموريت بايد برم خرم آباد.»
خبر آوردند دست گير شده.با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي‌کردند.آن دوتا زن و بچه داشتند.احمد همه چيز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.
10)مادر رفته بود ملاقات.ديده بود ضعيف شده.کبودي دست هايش را هم ديده بود.
ـ احمد جان،دستات چي شده؟
خنديده بود.
ـ تو رو خدا بگو.
ـ جاي دستبنده. مي بندن دو طرف تخت، شلاقه مي‌زنن.تقلا مي‌کنم که طاقت بيارم. ساکت شده بود.بعد باز گفته بود«نگران نباش،خوب مي‌شن.»
11)يک بار ازش پرسيدم«قضيه‌ي زندان رفتنت چي بوده،حاجي؟»
جواب نداد.خودش را به کاري مشغول کرد.
ـ حاجي،هيفده شهريور چي کار مي‌کردي؟وقتي امام اومد،توي کميته استقبال بودي؟
اخم هايش رفت توي هم.
ـ تو با قبل چي کار داري؟ببين الآن دارم چي کار مي کنم.
12)روي رکاب ميني بوس ايستاده بود. بچه ها يکي يکي از کنارش رد مي‌شدند، مي رفتند بال.سروصدا و خنده ميني بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که مي‌خواستند بروند جنگ.
ـ همه هستن؟ کسي جا نمونه. برادرا چيزي رو که فراموش نکردين؟ غلامرضا خيلي جدي گفت «برادر احمد، ما ليوان آب خوريمون جا مونده. اشکالي نداره؟»
دوباره صداي خنده بچه ها رفت هوا.
احمد لبخند زد. به راننده گفت «بريم»
13)صدايش شده بود آژير خطر.
ـ ضدانقلاب … بريزيد تو سنگرا… سريع… بجنبيد…
بيرون ساختمان سنگرها پر مي‌شد.کار هر شب بچه ها بود،تا صبح.گاهي وقت ها که نگاهش مي‌کردي،يکي را مي‌ديدي سبزه،کمي جدي،کمي ترسناک حتا.فرمان ده نبود،ولي عين فرمان‌ده ها بود.
توي پادگان بانه، دور از شهر بوديم و نمي‌توانستيم خارج شويم. دستور بود که بمانيم. نه آذوقه داشتيم،نه مهمات؛نمي‌دادند به‌مان.
14) شب ها بچه ها با هم شوخي مي‌کردند. جشن پتو مي‌گرفتند. حاج احمد يک گوشه مي نشست، مي‌رفت تو فکر. شوخي ها که زياد مي‌شد، يک داد مي‌زد،هرکس مي‌رفت يک گوشه. بعضي وقت ها خودش هم يک چيزي مي‌گفت و با بقيه مي‌خنديد.
15)بچه ها از شرايط بدي که توي پادگان داشتيم مريض شده بودند. يک بار حاجي رفت سراغ يکي از خلبان ها و گفت«بچه هاي مارو ببريد عقب.»
اعتنا نکردند يا گفتند«نمي‌کنيم.»
حاجي اشاره کرد،چند نفر دور هلي کوپتر پخش شدند.ضامن نارنجک را کشيد و گفت«اگه بچه‌هاي ما رو نبريد،هلي کوپتر رو همين جا منفجر مي‌کنيم.»
خلبان ها فرار کردند.سرهنگ آمد چيزي بگويد،سيلي حاج احمد کنارش زد.
16)پيشنهاد کرده بود وقت هاي بي کاري بحث هاي اعتقادي کنيم. توي يک اتاق کوچک دور هم مي‌نشستيم.خودش شروع مي‌کرد.
ـ اصلاَ ببينم،خدا وجود داره يا نه؟من که قبول ندارم.شما اگه قبول دارين،برام اثبات کنين.
هر کسي يک دليلي مي‌آورد.تا سه ـ چهار ساعت مثل يک ماترياليست واقغي دفاع مي‌کرد.يک بار يکي از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزديک بود با حاجي دست به يقه شود. حاجي گفت«مگه شما مسلمونا تو قرآن نخونديد که جدال بايد احسن باشه؟!»
17) کارهاش که تمام شد،رفت لباس هاش را از گوشه‌ي کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بيرون. دلم مي‌خواست مي‌رفتم ازش مي‌گرفتم و خودم مي‌شستم. چه فرق داشت؟ براي خيلي ها کرده بودم، براي او هم مي‌کردم.
رفت بيرون. حمام را روشن کردم. وقتي آمد، يک لگن لباس شسته دستش بود.برد پهن کرد.
صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم.بند خالي بود.
18) براي انجام دادن کارهاي سنگر توي مريوان،اولين نفر اسم خودش را مي‌نوشت.هرکجا بود،هرقدر هم کار داشت،وقتي نوبتش مي‌رسيد،خودش را مي رساند مريوان.
19) با بچه ها توي شهر مي‌رفتيم. لباس پلنگي تنم بود و عينک دودي زده بودم. يکي را ديدم شلوار کردي پاش بود. از بچه ها پرسيدم «کيه؟»
گفتند:«متوسليان.»
به فرمان دهم گفته بود«به‌ش بگين اين لباسو ميون کردا نپوشه.ما نيومده‌يم اين جا مانور بديم.»
20) پرسيد«کجا بودي تا حالا؟» گفتم«داشتم غذا مي‌خوردم.» دست انداخت يقه‌ام را گرفت و با خودش برد.
يک پسر هفده ـ هجده ساله روي تخت دراز کشيده بود.مارا که ديد،ترسيد.دست و پايش را جمع کرد.
ـ اينا چيه روي دستاي اين؟
يقه‌ام هنوز دستش بود.نفسم بالا نمي‌آمد.گفتم«…خون.»
رو کرد به آن پسر،پرسيد«از کي اين جايي؟»
ـ يک هفته‌س.
ديگه داشت داد مي‌زد.
ـ گفته‌اي دستاتو بشورن؟
ـ گفتم،ولي کسي گوش نداد. يقه‌ام را از لاي دستش کشيدم بيرون،دررفتم. من را ديد،دوباره شروع کرد به دادوفرياد.
با التماس گفتم«حاجي،به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي اومده‌م.»
ـ نه خير،يک ساعت و نيمه که اومدي،اما به جاي اين که بياي به مجروحا سربزني،رفتي به کيف خودت برسي.
سرم پايين بود که صداي گريه‌اش را شنيدم.
ـ تو هيچ مي‌دوني اون بچه دست ما امانته؟… مي‌دوني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ کرده؟
21) وقتي گفتم امر خير در پيش دارم، نرم تر شد، ولي بازهم مي‌گفت«بيست روز نه.» مي‌گفت«نميشه.»
گفتم«پس چند روز،حاجي؟»
گفت«پنج روز.»
فقط رفت و برگشتنم پنج روز طول مي‌کشيد.
برگه‌ي مرخصي را گرفتم و رفتم.
22)مثل يک کابوس بود. فکر مي‌کرديم همه ضدانقلاب ها را بيرون کرده‌ايم. ولي هرشب، از يک جايي که معلوم نبود کجا است، صداي رگ بار مسلسل‌هاشان مي‌آمد. شهر ريخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند.
23)صدايم کرد و آرام گفت«امشب برو کانال فاضلابو مين گذاري کن.»
پرسيدم«اون جا چرا،حاجي؟»
چيزي نگفت.مثل گيج ها نگاهش کردم.بالاخره گفت«من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کرده‌م،از اون جا مي‌آن.»
يادم نيست.يکي ـ دوشب بعد بود،صداي انفجار شنيدم.صبح رفتم سرزدم.خون روي ديوارها شتک زده بود.جنازه ها را برده بودند.
24)هر وقت مي‌رفتي توي مقر،نبود،مگر ساعت دو ـ سه ي نصفه شب. وقتي مي‌رسيد مي‌ديد همه خواب‌اند،آن قدر خسته بود که همان جلوي در اسلحه‌اش را حايل ديوار مي‌کرد، پتو را مي‌کشيد روي خودش و مي خوابيد.
25)همراه ما کشيده بود عقب.بايد يک کم استراحت مي‌کرديم و دوباره مي‌رفتيم جلو.
قوطي کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجي.
نگاهم کرد.گفت«شما بخورين.من خوراکي دارم.»

دست مالش را باز کرد.نان و پنيري بود که چند روز قبل داده بودند.

ارسال شده در شنبه نهم دی 1391 ساعت 14:27 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 

پوشش براي انسانها مسئله فطري است و هر انساني که معيارهاي انسانيت خود را از دست نداده باشد عريان بودن را دوست ندارد زيرا حيا مانع مي شود از اينکه جز درموارد خاص که شرع مقدس اسلام به آن اجازه داده در انظار ديگران خود را برهنه کند .

  اين موضوع به اندازه اي بديهي است که حتي فرهنگ منحط و صهيونيستي غرب با ده ها سال کار فرهنگي غير اخلاقي و سکس محور خود باز هم نتوانسته است زنان غربي را به برهنگي کامل بکشاند و خود آنها تا حدودي در برابر اين ناهنجاري مقاومت کرده اند .

هر چند درغرب زنان ودختران پوشش مناسبي ندارند ولي حجاب زنان راهبه در کليساها مورد احترام بوده و ملاک درستي مسئله حجاب درغرب تلقي مي گردد دراين باره بايد گفت درجامعه اي که معيارهاي اخلاقي و انساني و آموزه هاي ديني و ملي آن دستخوش تغيير و تحول شده و سکولارهاي غرب باور مفسر و مبين آموزه هاي ديني و اخلاقي شوند از جمله اتفاقهايي که مردان و زنان آن جامعه را درگير خواهد کرد موضوع برهنگي فرهنگي و بعد از چند سال بوجود آمدن فرهنگ برهنگي درآن جامعه خواهد بود يعني سکولارها، ابتداء جامعه را با تئوريهاي سکس محور ضد اخلاقي خود از هنجارها و آموزه هاي ديني برهنه و تهي ساخته و آنگاه فرهنگ برهنگي را جايگزين آن مي کنند و درجامعه ما هم در سالهايي نه چندان دور همين اتفاق افتاد و تعدادي سکولارهاي غرب گرا با شعار آزادي و جامعه مدني چنان به حريم حجاب و عفاف تاختند و چنان مسئله حجاب را مورد سرزنش و تحقير و توهين قرار دادند که عده اي باور کردند حجاب و عفاف مسئله اي زائد و متعصبانه است و مع الاسف تعدادي هم با اين هوسرانان غرب گرا که فرهنگ سراسر ابتذال غرب پشتيبانشان بود همراه شدند و به جرأت مي توان گفت وضعيت امروز جامعه نتيجه کوتاهي وزارتخانه هاي متولي امور فرهنگي و تا حدودي مردم بوده است ليکن الان که دير نشده و مي توان با تدبيري شايسته زنان جامعه را به صلاح و فلاح رهنمون شد.

چرا که مردم ايران مردمي فهيمند و اگر درستي کاري با صداقت به آنان گفته شود مي پذيرند و عمل مي کنند دراين ميان يکي از موارد مغغول درمسئله حجاب عدم تعيين معيارهاي اسلامي که طي سالهاي اخير بوده زيرا هر کس به زعم خود مسئله پوشش را تبيين و تفسير کرده غافل از اينکه اسلام به عنوان مترقي ترين دين جهاني درمسئله حجاب حدود مشخصي دارد و نيازي به تبيين و تفسيرهاي گوناگون از آن نيست.

اسلام پوشش زنان را داراي چهارشرط اساسي مي داند که عبارتند از :

  1-پوشش بايد به گونه اي باشد که غير از قرص صورت به اندازه اي که در وضو شسته مي شود آنهم به شرط نداشتن آرايش غليظ و دستها از مچ تا سر انگلشتان بقيه بدن و موها را کامل بپوشاند درپوشيده داشتن سر زنان و اينکه حتي تارهاي موي زن نبايد در معرض ديد نامحرمان قرارگيرد در بين مراجع عظام کوچکترين اختلافي وجود ندارد. و لذا زنان و دختراني که با انداختن يک شال به سر خود به گونه اي حجاب مي گيرند که موهاي آنان از پشت سر و روبرو کاملاً معلوم است در واقع اصلاً حجاب نگرفته اند و اين کار آنها توهين به مسئله حجاب است و دردناکتر اينکه بعضي از خانواده هاي مذهبي هم بدون توجه به اين مهم درحالي که زنان و دختران آنها چادر و مقنعه پوشيده اند ولي قسمت زيادي از موهاي سرشان بيرون است که بايد گفت جرم آنها بيشتر از بقيه بدحجاب ها است چرا که آبروي زنان چادري و با حجاب را هم مي برند و موجبات نيش و کنايه افراد مغرض و دشمنان را به قشر محجبه جامعه فراهم مي سازند.

2- پوشش بايد به اندازه اي نازک نباشد که بدن يا رنگ لباس يا زيور آلات زن از پشت آن معلوم شود و لذا زنان و دختراني که با لباسهاي نازک و توري شکل سرو موها يا بدن خود را به خيال خود مي پوشانند درواقع حجاب درستي نگرفته اند بلکه با اين عمل خود حساسيت مردان هوسران را بيشتر کرده و زمينه هاي گناه و فساد را فراهم نموده اند. زيرا به تجربه ثابت شده مردان و پسران به زناني که لباس توري شکل و نازک پوشيده اند بيشتر از زنان آسيب رسانده اند.

  3- پوشش بايد به اندازه اي آزاد باشد که برجستگي بدن زنان و دختران براي نامحرمان معلوم نشود. پس اگر زنان و دختران جامعه از مانتوهاي کوتاهي استفاده کردند که دکمه آن به زور بسته مي شود و کاملاً چسبيده به بدن است در واقع حجاب را رعايت نکرده اند. زيرا دراين صورت اندام زنان و دختران به گونه اي براي مردم نامحرم جلوه مي کند که گويا اصلاً پوششي ندارند با اين تفاوت که فقط رنگ بدنشان فرق دارد و چنين حالتي براي مردان و پسران بسيار وسوسه انگيز و از زمينه هاي اصلي فساد و گناه و تباهي درکشور و موجب اختلاف بين خانواده ها و در مواردي قتل و خودکشي بوده است.

4- لباس شهرت نباشد. يعني پوشش نبايد از نظر رنگ يا مدل به گونه اي باشد که مردم به صورت غير متعارف به او توجه کرده و با انگشت او را به همديگر نشان دهند که اين کار هم خلاف عفاف و حجاب زن است و هم زمينه هاي جلب نظر نامحرمان و مردان و پسران هوسران را فراهم و موجب گناه و آلودگي خواهد بود.

اميد است اقشار متدين جامعه خصوصاً والدين گرامي نسبت به رعايت حدود اسلامي در مسئله حجاب اهتمام لازم را مبذول و فرزندان جوان خود را از فتنه آخرالزمان در امان نگهدارند تا حاصل عمرشان که فرزندانشان هستند خداي ناکرده با افتادن در دام هوسرانان و شيادان اخلاقي و با طلاق و آوارگي و اعتياد به خاکستر تبديل نشود.

ارسال شده در شنبه نهم دی 1391 ساعت 14:23 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 


امروزه دشمنان اسلام از راه هاي مختلف مي خواهند زشتي محرمات و معاصي و منزلت حيا ،عفت و چادر را از بين ببرند. از همين رو به شيوه هاي مختلف مانند فيلم هاي آنچناني ، سايت هاي مبتذل و شبکه هاي ماهواره اي در اذهان جوانان القا مي کنند که ارزش ، شخصيت و تمدن در لباس هاي زننده و آن چناني است در چنين موقعيتي بايد زنان و دختران مسلمان هوشيار باشند  و نه تنها با پوشش مناسب و شايسته خويش پاسخ دندان شکني به اين خود باختگان بدهند بلکه ديگران را نيز به پوشش برتر تشويق نمايند ما دختران چادري بايد علاوه بر اينکه با چادر حجاب خود را حفظ مي کنيم به دوستان و اطرافيانمان نيز اين پيشنهاد را بدهيم  بايد از فوايد و آثار دنيوي و اخروي آن صحبت کنيم

ارسال شده در شنبه نهم دی 1391 ساعت 14:23 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 


حجاب منحصر در چادر و حتي مانتو نيست، بلكه هر لباسي كه غير از وجه و كفين (دست‏ها تا مچ) را بپوشاند و موجب تحريك و جلب توجه نامحرم نگردد كافي است ولي بايد توجه داشت كه همان طور كه بقيه واجبات داراي مراتب مختلفي مي‏باشند حجاب نيز داراي مراتب خوب، متوسط و خوب‏تر است و چادر حجاب برتر بانوان محسوب مي‏گردد.     

حجاب با چنين نقش و كاركرد مهم و اساسي پيامي قاطع و كوبنده با خود دارد، و آن اين است كه در برابر همه مردان اجنبي نوعي هشدار و اعلام «دور باش» مي‏دهد، اكنون بايد ديد چه عواملي در رساندن اين پيام و اثرگذاري آن مؤثر است: 1) حدود و ميزان پوشش: بدون شك هر اندازه بدن زن پوشيده‏تر باشد نقش نيرومندتري در دورسازي ديدگان نظاره‏گر ايفا مي‏كند. اگر نگاه‏هاي آلوده را همچنان كه در روايات آمده است «تيرهاي زهرآلود شيطان» بدانيم، پوشش زن همانند قوسي است كه تير از آن كمانه مي‏كند و منحرف مي‏شود و از اصابت و نفوذ در هدف باز مي‏ماند. بر عكس هر اندازه بدن زن برهنه‏تر باشد تيرهاي شيطاني را بيشتر متوجه خود ساخته و از آن آسيب خواهد ديد. از همين روست كه چادر را حجاب برتر شناخته‏اند، زيرا با وجود شرايط ديگر، بيشترين پوشش و مطمئن‏ترين مصونيت را فراچنگ مي‏آورد.

2) كيفيت پوشش: ميزان ضخامت و حتي كيفيت دوخت لباس خود بخش مهمي از حجاب را تشكيل مي‏دهد بدون شك لباس‏هاي نازك و تنگ و بدن‏نما فرودگاه پيكان مسموم شيطان و موجب خيره شدن چشم‏هاي هرزه و آلوده و به فساد كشاننده جامعه است. در مقابل لباس‏هاي غيربدن‏نما، ديده‏ها را از خود دور مي‏سازد، و سلامت معنوي نفوس را تأمين مي‏كند.

3) رنگ‏ها: ترديدي نيست كه برخي از رنگ‏ها ديده‏ها را خيره مي‏سازد، و پاره‏اي ديگر نگاه‏ها را از خود مي‏راند و دور مي‏سازد. اكنون سؤال مي‏شود كداميك از اين دو براي تأمين حجاب واقعي و مصونيت معنوي جامعه و خيره نكردن چشم‏ها و بر نيفروختن آتش شهوت مفيدتر است؟ مگر ما در جامعه‏اي زندگي نمي‏كنيم كه ميليونها جوان در اوج غريزه جنسي به سر مي‏برند و در سخت‏ترين شرايط جواني از امكان ازدواج محرومند و كافي است با اندك جرقه‏اي شعله‏هاي غريزه در وجودشان برافروخته شود و به انواع گناهان و ناراحتي‏ها مبتلا گردند؟ پس چرا به هر وسيله ممكن- حتي با گزينش رنگ مناسب لباس در جامعه- به سلامت ديني و روحي و رواني آنان كمك نكنيم و موجب جلب توجه آنان و قرارگرفتن‏شان در دام مفاسد نشويم؟ در عين حال علماي دين نسبت به خصوص رنگ‏ها تأكيد چنداني نكرده، ولي بر اين مسأله پاي مي‏فشارند كه لباس نبايد موجب جلب توجه و عواقب سوء ناشي از آن باشد. ازاين‏رو است كه در طول تاريخ زنان مسلمان به ميل خود لباس مشكي را براي حجاب برگزيدند و اين سنت حسنه مورد تقرير و پذيرش پيامبر (ص) و امامان (ع) قرار گرفت، زيرا آنان به اين وسيله احساس امنيت و مصونيت بيشتري مي‏كردند،(1).

4) شيوه‏هاي رفتاري: طرز صحبت و چگونگي راه رفتن و. نيز بخشي از حجاب به معناي وسيع كلمه است. حفظ وقار و متانت هم همان نقشي را دارد كه پوشش زن دارد و عدم رعايت آن نيز برآيندي چون برهنگي در پي دارد. ازاين‏رو قرآن مجيد يكي از صفات خوب زنان مؤمن را كه در رفتار دختران شعيب بيان مي‏كند همان «حيا» و وقار است.

 

(ر. ك: حجاب در اديان الهي، محمدي آشناني)

ارسال شده در شنبه نهم دی 1391 ساعت 14:20 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 


درست است که همسران پيامبر9 به خاطر انتساب به پيامبر، و قرار گرفتن در کانون وحي الهي‌، داري موقيت خاصي بودند و نسبت به حجاب و دوري از نامحرم مورد تأکيد بيشتري قرار داشتند، ولي آيات حجاب فقط در مورد آنان نمي‌باشد زيرا:

اولاً: موردخطاب واقع شدن زنان پيامبر در آيات 32ـ33 سوره احزاب جهت تأکيد است‌، نه اختصاص داشتن حکم به آنان چرا که در اين آيات دستوراتي آمده است که اختصاص به زنان پيامبر ندارد مانند: بپاداشتن نماز، پرداختن زکات‌، اطاعت از خدا و رسول و...

بنابراين حکم حجاب و دوري از نامحرام نيز(که دراين آيات آمده‌) اختصاص به آنان ندارد، بلکه همانند نماز و زکات و... مشترک بين آنان و ديگران مي‌باشد.(ر.ک‌: الميزان‌، علامه طباطبايي‌;، ج‌، ص‌، جماعة المدرسين / تفسير نمونه‌، آية‌الله مکارم شيرازي‌، ج‌، ص‌ـ292، دارالکتب الاسلامية‌.)

ثانياً: در آيات ديگر مربوط به حجاب همة زنان مسلمان مورد خطاب واقع شده‌اند نه فقط زنان پيامبر، چنان که قرآن کريم مي‌فرمايد: "وَ قُل لِّلْمُؤْمِنَـَت‌ِ يَغْضُضْن‌َ مِن‌ْ أَبْصَـَرِهِن‌َّ وَيَحْفَظْن‌َ فُرُوجَهُن‌َّ وَ لاَ يُبْدِين‌َ زِينَتَهُن‌َّ إِلآ مَا ظَهَرَ مِنْهَا... (نور،31); به زنان با ايمان بگو چشم‌هاي خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گيرند. و دامان خويش را حفظ کنند و زينت خود را ـ جز آن مقدار که نمايان است ـ آشکار ننمايند و (اطراف‌) روسري‌هاي خود را بر سينة خود افکنند (تا گردن و سينه با آن پوشانده شود) و زينت خود را آشکار نسازند مگر براي شوهرانشان‌، يا پدرانشان‌، يا..."

اصل حجاب‌، از احکام صريح و از ضروريات دين است و مخالفت آن عقاب الهي را در پي دارد. حجاب داشتن زن بر اساس حکمت و مصلحت فرد و جامعه است‌; خداوند متعال مي‌فرمايد: "وَ قُل لِّلْمُؤْمِنَـَت‌ِ يَغْضُضْن‌َ مِن‌ْ أَبْصَـَرِهِن‌َّ وَيَحْفَظْن‌َ فُرُوجَهُن‌َّ وَ لاَ يُبْدِين‌َ زِينَتَهُن‌َّ إِلآ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ لْيَضْرِبْن‌َ بِخُمُرِهِن‌َّ عَلَي‌َ جُيُوبِهِن‌َّ وَ لاَ يُبْدِين‌َ زِينَتَهُن‌َّ إِلآ لِبُعُولَتِهِن‌َّ أَوْ ءَابَآئِهِن‌َّ ...; (نور، 31) و به زنان با ايمان بگو: چشم‌هاي خود را ]از نگاه هوس آلود[ فرو گيرند و دامان خويش را حفظ کنند و زينت خود را جز آن مقدار که ظاهر است‌، آشکار ننمايند و ]اطراف‌[ روسري‌هاي خود را بر سينة خود افکنند ]تا گردن و سينه با آن پوشانده شود[ و زينت خود را آشکار نسازند، مگر براي شوهرانشان يا پدرانشان و ...". اگر چه مهم‌، رعايت حجاب است و پوشيدن چادر، الزامي ندارد، ولي چادر، بهترين نوع حجاب و نشانة ملي زنان جامعه ايراني است‌. مانتو و مانند آن‌، اگر چه با شرايطي مناسب است‌، اما چون سبب نمايان شدن اندام و برجستگي‌هاي بدن زن مي‌شود، ممکن است منشأ تحريک و فساد باشد. عقل انسان بين خوب و خوب‌تر، قطعاً خوب‌تر را انتخاب مي‌کند.

آن‌چه بر زن واجب است‌، پوشش همة اعضاي بدن (به جز صورت و دست‌ها تا مچ‌) آشکار نکردن زينت‌هايش و حفظ برآمدگي‌هاي بدنش است‌; امّا نوع پوشش در جوامع مختلف‌، متفاوت است‌.

از ديدگاه اسلام آنچه مهم و واجب است‌، حفظ دقيق حجاب مي‌باشد و چگونگي آن برعهدة مردم گذاشته شده است‌، ولي براي حجاب برتر که وظيفة محفوظ کردن زن را به شکل بهتر و با اطمينان بيشتري انجام دهد، ارزش بيشتري قائل است‌. چادر يا مانتو و روسري تنها در شکل کامل آن مورد بحث و بررسي است‌; چرا که متأسفانه‌، بسياري از خانم‌هايي که با روسري و مانتو ظاهر مي‌شوند، نه تنها حجاب شرعي را رعايت نمي‌کنند که بدن‌نمايي و حرکت‌هاي نامناسب نيز از آن‌ها سر مي‌زند و اين جرمش سنگين‌تر است‌. برخي از چادري‌ها نيز متأسفانه آن‌چنان‌که بايد مقيد نيستند و از لباس‌هاي نامناسب‌، زير چادر استفاده مي‌کنند و در کنترل چادر نيز دقت ندارند که اين‌گونه افراد شايد به مراتب بدتر از سايرين باشند; بنابراين‌، سخن دربارة کساني است که اگر چادري هستند، لباس مناسب (مانند مانتو و مقنعه و مانند آن‌) زير چادر مي‌پوشند و اگر مانتويي هستند، از مانتويي که بدن‌نما باشد و جلب توجه مي‌کند، استفاده نمي‌کنند; حال در مقايسة اين دو، کدام بهتر است‌؟

به نظر مي‌رسد، چادر که حجاب سنتي ما نيز هست‌، به مراتب بر مانتو ترجيح داده مي‌شود; زيرا:

اولاً: در جامعة ما، چادر نماد حجاب برتر و تدين بيشتر است و اين ارزش والا و پربهاست که صرف نظر از آن شايسته نيست‌;

ثانياً: چادر در شرايط مختلف‌، در حفظ زيبايي‌هاي طبيعي بدن‌، توانايي بيشتري دارد، به ويژه اگر به رنگ سياه باشد که به طور طبيعي از تحريک انسان‌هاي ناپاک و طمع‌کار بازمي‌دارد، به‌خلاف مانتو که معمولاً از اين ويژگي‌ها بي‌بهره است‌.

در مورد مشکلي که از چادر پوشيدن احساس مي‌کنند، بايد دانست که حداقل قسمتي از آن از جانب "تلقين‌" است و تلقين نقش مهمي در خو گرفتن انسان با شرايط دارد; تلقين‌ِ "خستگي‌"، خستگي‌آور و روح‌آزار است و ارمغاني جز دل‌زدگي ندارد; از اين گذشته‌، اعتراف بسياري از زنان چادري که به هيچ وجه حاضر نيستند، حتي يک دقيقه بي‌چادر در مکان‌هاي عمومي ظاهر شوند و اين کار را به هيچ روي با روحيه خويش همخوان نمي‌بينند، گواه خوبي بر گفتة ماست و ما به ويژه پس از پيروزي انقلاب نمونه‌هاي متعددي از اين‌گونه بانوان را، در مسؤوليت‌هاي اجرايي و نمايندگي مجلس شوراي اسلامي شاهد بوده‌ايم‌. در هر صورت‌، بر فرض که پوشيدن چادر زحمتي داشته باشد، باز دليل نمي‌شود که از آن اجتناب شود; دين‌داشتن نيز زحمت و دشواري دارد، غيبت نکردن دشوار است‌، ظلم نکردن سخت است و بسياري مسائل ديگر.

از سوي ديگر، در شرع مقدس "زحمت و دشواري‌" مؤلفة کارآمدي در ميزان اجر و ثواب است‌، کسي که به جهت بيماري با زحمت و دشواري به نماز مي‌ايستد و نماز مي‌خواند و کسي که به راحتي اين کار را انجام مي‌دهد، آيا "از اين جهت‌" برابرند؟ از آيات و روايات فراواني نابرابري اين دو استفاده مي‌شود; براي مثال‌، خداي متعال در توصيف کساني که در دوران سختي انفاق و جهاد مي‌کردند در مقايسه با افرادي که بعد از فتح‌(براساس تفسيري‌، مقصود فتح مکه در سال هشتم هجرت و زمان قدرت گرفتن مسلمانان است‌.) اين کارها را انجام مي‌دادند، مي‌فرمايد: "لايستوي منکم من أنفق من قبل الفتح و قـَتل‌" (حديد، 10); آن‌هايي که قبل از پيروزي انفاق کردند و پيکار نمودند با کساني‌که بعد از فتح اين کار را انجام دادند، مساوي نيستند." همچنين در روايت مشهوري از پيامبر گرامي‌مي‌خوانيم‌: "أفضل الأعمال احمزها";(بحارالأنوار، علامه مجلسي‌، ج 70، ص 191.) يعني عبادتي که با دشواري و زحمت و دشواري همراه است‌، از ارزش و اجر بيشتري برخوردار مي‌باشد. در روايت ديگري آمده است‌; حضرت عيسي‌غ‌، پس از رحلت مادر گراميش‌، او را در عالم رؤيا ديد و پرسيد: مادر! آيا هيچ آرزويي داري‌؟ مادر پاسخ داد: "آري‌! آرزويم اين است که در دنيا مي‌بودم و شب‌هاي سرد زمستاني را با مناجات و عبادت در درگاه خدا به بامداد مي‌رساندم و روزهاي گرم تابستان را روزه مي‌گرفتم‌."(قصه‌هاي قرآن‌، محمد محمدي‌اشتهاردي‌، ص 452، مؤسسه انتشارات نبوي‌.)

ارسال شده در شنبه نهم دی 1391 ساعت 14:20 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 


اگر زينت محسوب شود بايد از نامحرم پوشيده شود.

از نظر اسلام زن فقط ميتواند براي شوهر و محارمش زينت کرده و خود را آرايش دهد؛ اما در هنگام بيرون رفتن از منزل و بين نامحرمان اين کار جايز نيست و بايد خود را کاملاً بپوشاند و اگر عمدا براي نامحرم باشد کار حرام مرتکب شده و گناه بزرگي کرده است. در بعضي از روايات آمده است «اگر زن هنگام رفتن بيرون خودش را معطر کند و بوي بدنش به مشام نامحرم برسد، مورد لعن و نفرين خدا و ملائکه واقع ميشود و بايد بعد از برگشتن توبه نمايد». و مستحب است قبل از توبه غسل هم بکند و بين اقسام و موارد آرايش فرقي نيست؛ چه براي چشم باشد و چه ابرو و....

در اين حکم بين دوشيزگان و بانوان تفاوتي نيست.

ارسال شده در شنبه نهم دی 1391 ساعت 14:19 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 


يكی از علمای ربانی فرموده بودند: از يكی از شهرهای عراق به شهر ديگری میرفتم وقتی سوار قطار شدم داخل كوپه نشستم مسافرهای ديگر، زنهای بی حجاب بودند، ديدم بايد اين مسير طولانی را با اين زنهای بی حجاب طی كنم، گفتم چه كنم كه محيط را عوض كنم، (چون آدم مسلمان وقتی در محيط گناه قرار گرفت بايد سعی كند محيط را عوض كند.)

يادم آمد كه يك نسخه از صحيفه سجاديه را همراه دارم صحيفه را در آوردم يكی از فرازهای نورانی صحيفه را خواندم و چون اينها عرب بودند و زبان مادری آنها بود، مفاهيم را درك میكردند و میفهميدند.

ديدم كلمات نورانی صحيفه آنها را عوض كرد، يكی از آنها بلند شد يك روسری سرش كرد، يكی شون چشمانش اشك آلود شد، خلاصه محيط عوض شد بعد اتمام دعای صحيفه برگشتند به من گفتند: آقا اين حرفها مال كی بود كه مهم بود؟

گفتم: كلمات نورانی صحيفه سجاديه امام زين العابدين عليه السلام است. گفتند: ما متاءسفانه از اين معارف محروم هستيم اگر میشود اين كتاب را به ما بدهيد.

می فرمود: با خواهش و تمنا اين نسخه را از من به عنوان يادگار گرفتند.

خلاصه مسلمان بايد محيط را اسلامی كند يعنی از خودش رنگ بدهد، نه رنگ بگيرد، خانم مسلمان بی حجابی و بد حجابی مال كفار و بی دينان است شما كه مسلمان هستيد بايد با بی حجابی و بدحجابی مبارزه كنی مثل امام حسين عليه السلام مثل حضرت زهرا (عليها السلام) يا مثل حضرت زينب (عليها السلام) ، كه با بی حجابی و بدحجابی مبارزه كردند. ولی متأ سفانه گاهی اوقات ديده میشود مادر چادری، ولی دختر بدحجاب و بی حجاب، من نمی دانم اينها فردای قيامت جواب خدا را چه میخواهند بدهند.

ارسال شده در شنبه نهم دی 1391 ساعت 14:17 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 


فاطمه زهرا (عليها السلام) با گروهي از زنان مسلمان كه بنا به نقل واقدي 14 نفر بودند، از مدينه حركت كردند و روانه اُحد شدند تا از نزديك جريان كار و حادثه هولناك را ببينند و پيامبر خدا را ملاقات نمايند.

حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) با آن گروه از زنان كه دلشان ميتپيد و از آسيب رسيدن به پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم نگران بودند پس از مدت كوتاهي توانستند خود رابه اُحد يا بهتر بگوئيم به ميدان رزم برسانند.

وقتي آمدند كه، پيامبر خدا چند روز پيش در هنگام رزم سراسر بدنش مجروح شده بود، ناراحتي حضرت زهرا (عليها السلام) به اندازه اي بود كه نمي توانست آب بياشامد، در اين صحنه زنهاي مسلماني كه با حضرت زهرا (عليها السلام) بودند، نگفتند: چون ما زن هستيم بايد در خانه بنشينيم، بلكه آنها را تعليم به حقايق و درخشان اسلام را به خوبي از رسول خدا ميآموختند و به وظيفه خود آشنا بودند، حجاب اسلامي آنها موجب نمي شد كه دست از وظيفه خود بردارند از اينرو هر كدام مشكي پر از آب كرده و به دوش ميگرفتند و به رزمندگان آب ميدادند، زخم خوردگان را مداوا مينمودند.

تا آنجا احساس وظيفه ميكردند كه خود حضرت زهراي اطهر (عليها السلام) نيز غذا و آب به دوش ميكشيد و از پادر آمدگان ميدان رزم پرستاري ميكرد و به كمك اميرالمؤمنين علي عليه السلام زخمهاي پيامبر را شستشو و مداوا مينمودند.

پس از اين داستان ميآموزيم كه زنان هم مي توانند با حجاب كامل در اجتماع خدمت كنند.

ارسال شده در شنبه دوم دی 1391 ساعت 15:30 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 

همواره براي حل معضل‌هاي اجتماعي مي‌بايست زمينه‌هاي پيدايش آن را رفع نمود. و الا درمان در حدّ مُسکّن، نقش ايفا خواهد کرد و بيمار به مرور خواهد مرد. غفلت از زمينه‌ها و عدم پردازش و رفع منابع تغذيه يک معضل، در سطح اجتماعي مصيبت‌بار است. با توجه به اين‌که در هفته‌هاي گذشته جريان نظرات اجتماعي به سمت رفع مشکل بدحجابي مي‌رود، هراس از رفع اين مشکل به روش مسبوق به سابقه، که جهت آرامش‌بخشي به مسوولين و خرج انرژي به جهت رفع مسووليت – و نه حل دقيق مشکل- صورت مي‌گيرد، ذکر نکاتي را ضروري مي‌نمايد.

بنيان حجاب، و هر امر ايماني «حياء»  است که امير المؤمنين علي عليه السلام مي‌فرمايند: «ايمان و حيا هر دو به يک ريسمان بسته و با يکديگر هستند و از هم جدا نشوند. (غررالحکم ، باب حيا)». حيا و عفاف نمي‌تواند با امر قضائي و انتظامي به انسان تحميل شود، بلکه حاصل تربيت و انديشه ورزي است. شايد بتوان از طريق قضايي و انتظامي مظاهر توسعه و تبليغ نابهنجاري را از سطح شهر برچيد و بعنوان آرام‌بخش مدت دار اين امر لازم به نظر برسد، اما تا وقتي جريان نرمي حيا و ملاحظات اخلاقي را رفته مي‌خواهد، بدون حرکت نرم متقابل در قالب تربيت و انديشه، حرکت انتظامي و قضايي تنها عوارض سرکوب را در قربانيان بدحجابي، به‌جاي خواهد گذاشت و موضوع را درمان نخواهد کرد.

 

امروزه در جامعه ما بدحجابي، تنها يکي از مظاهر بي‌حيائي مفرطي است که نمونۀ آن حتي در ساعات اداري و خيابان‌هاي معمولي اروپا ديده نمي‌شود. اگر بخواهيم مشکلات ديگر را نيز ببينيم، فساد اداري، وضعيت وخيم رانندگي، عدم احترام به قوانين، وضعيت بسيار وخيم همسايه‌گي، از مظاهر ديگري است که مي‌توان از آن‌ها بعنوان مظاهر فقدان حيا نام برد.

هنگامي که شهرها شکل مي‌گيرند، در صورتي که مسووليتي جهت اصلاح و توسعه فرهنگي يک شهر بزرگ صورت نگيرد يا اقدام انجام شده با توسعه متناسب نباشد، پديدۀ «ناشناسي» به اوج خود مي‌رسد و گزار به کلان‌شهر نشيني، بدون دغدغۀ تربيتي، در حالي که چشم، چشم را نمي‌بيند، معضلات جدي به همراه دارد. و اين اشکال وقتي با «بي حيائي» برخي رجال و مسوولين و مشغول شدن آنان به تخلفاتي همچون دريافت رشوه و چپاول بيت‌المال همراه مي‌گردد، بهانۀ تبعيت براي عامۀ مردم را نيز فراهم مي‌کند، علي الخصوص هنگامي که عاملان اين تخلفات خود را عامل دين نيز بدانند يک حمله بي‌رحمانه به مباني اخلاق و سالم زيستن صورت مي‌پذيرد. هر چند طبق حديث شريف نبوي(ص)، هر آن‌کس با رجال وارد دين شود، همان رجال او را از دين خارج خواهند نمود، و بايد دين را با کتاب و سيره و سنت اهل‌بيت شناخت، اما اين “بهانه” براي نفس سرکش انسان‌هاي داوطلب، هميشه باقي خواهد ماند و روزنه ورود به دنياي گناه.

از سوي ديگر، اگر در رسانۀ دشمن دقيق شويم، آن را در وضعيتي مي‌بينيم که با علم به ارزش «حيا» در صدد از بين بردن آن است. برنامه‌هاي متنوع ، فيلم‌ها و سريال‌ها با تمام قدرت در صدد رفع قيود اجتماعي هستند، مسابقاتي که به‌عنوان اعتراف مخاطبان را به ذکر علني گناه‌ و خطاي خود تشويق مي‌کند از مظاهر روشن تلاش جريان‌هاي مادي در نفي حياء است.

بنابر مقدمۀ فوق، نه تنها درمان درد بدحجابي، که راه تفوق بر ساير معضلات اجتماعي از قبيل نزاع ميان همسايه‌گان، خودروها، اشخاص، و سياستمداران، در متبلور شدن يک جريان اجتماعي نمونه و جدي در صداقت است که امکان بهانه جويي را از اعضاي جامعه بگيرد. ترجيحا اگر اين خود حکومت باشد نيروي محکم‌تري را متضمن خواهد بود و سال‌هاي ابتدائي پس از پيروزي انقلاب جائي که مردم با طيب خاطر و صميم دل با سرعت به سوي جامعه نبوي گام برداشتند، نمايش عملي اين نظريه است. جريان و حکومتي که وقتي جوانان را به عفاف و حيا دعوت کند، از آبرو، چيزي در چنته داشته باشد. و اين به خودي خود، آموزش عمومي است که هيچ دانشگاه و هيچ رسانه و هيچ گشت ارشادي معادل آن نيست. پس از اين، مي‌توان رو به دختران جوان کرد و گفت: “جوان!، بي‌حجابي تو باعث به هم خوردن جامعه و دربردارنده احتمال از هم پاشيده‌گي چند خانواده است”، جائي که جامعه حرمت داشته باشد و آقايان و زاده‌هايشان، نتوانند در يک چشم به هم زدن، تمام منافع کشور را فداي اميال شخصي خود کنند.

ارسال شده در شنبه دوم دی 1391 ساعت 15:29 توسط گدای فاطمه(س)

موضوع : حجاب , 

قال رسول الله - صلّي الله عليه و آله - : ... لِلْابنِ و الاخِ ما فوقَ الدَّرعِ و لِغَيْرِ ذي مَحرمٍ ارَبَعة اثوابٍ: دِرعٌ وَ حمِارٌ وَ جِلْبابٌ وَ ازارٌ.

«تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 624»

رسول خدا - صلّي الله عليه و آله - فرمود: زن در پيش برادر و فرزند خود اگر يك پيراهن بپوشد كه تا زانوان يا ساق پاي او مستور باشد كافي است ولي در نزد نامحرمان، زن بايد چهار لباس داشته باشد: پيراهن، روسري يا مقنعه، چادر و شلوار.